محمد خزائلى

359

شرح بوستان ( فارسى )

هم از بامدادان در كلبه بست ( 1 ) ، * به از سود و سرمايه دادن ز دست جوان ( 2 ) تا رساند سياهى به نور ، * برد پير مسكين سياهى به گور حكايت ( 2 ) [ كهن‌سالى آمد به نزد طبيب . . . . ] كهن‌سالى آمد به نزد طبيب * ز ناليدنش تا به مردن قريب : كه دستم ( 3 ) به رگ برنه ، اى نيك راى * كه پايم همى بر نيايد ز جاى بدان ماند اين قامت خفته‌ام ( 4 ) ، * كه گويى به گل در فرورفته‌ام برو گفت : دست از جهان در گسل * كه پايت قيامت برآيد ز گل نشاط جوانى ز پيران مجوى ، * كه آب روان باز نايد به جوى اگر در جوانى زدى دست و پاى ، * در ايام پيرى بهش ( 5 ) باش و راى چو دوران عمر از چهل درگذشت ، * مزن دست و پا كابت از سر گذشت نشاط از من آنگه رميدن گرفت ، * كه شامم سپيده دميدن گرفت ببايد هوس كردن از سر بدر ، * كه دور هوسبازى آمد بسر به سبزه كجا تازه گردد دلم ؟ * كه سبزه بخواهد دميد از گلم تفرج‌كنان در هوا و هوس ، * گذشتيم بر خاك بسيار كس كسانى كه ديگر به غيب اندرند ، * بيايند و بر خاك ما بگذرند دريغا كه فصل جوانى برفت * به لهو و لعب زندگانى برفت